تبليغاتX
<%@language=vbscript%> <%option explicit%> کهکشان

 کهکشان                   

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست....اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

  فنا شدن از چیست؟؟؟؟؟؟  

 

 

چه دلتنگم این روزها

و صدای تنهایی در پستو های وجودم به گوش می رسد

و نه یارای ایستادن است

و نه امید فهمیدن.

آری راست می گوید:تغییر نخواهد کرد چراکه حتی ستاره هم نفهمید

و یا حتی تو نیز نخواهی فهمید.

و من همچنان مات و مبهوت به شبی می نگرم

که چگونه به شوق گشودم و به تنهایی سحر کردم.

نیمه راه را به یاد ندارم

یا حتی زمانی که فصل کوچ بود و من در خیالم اوج می گرفتم

فقط یادم هست که آتشی زبانه می کشید

نمی دانم از اقاقی بود یا گلی دیگر یا حتی از من

ولی سوز سرمایی بی فروغش می کرد

و چون شکری که تلاش برای حل شدن دارد ته نشینش می کرد

و چقدر سخت بود دوباره هم زدن ...بلند کردن... محو شدن ....یکی شدن و ...

و من هنوز هم نفهمیدم که چرا گفتند فنا شدن از آتش بود نه از سوز سرما!!!!!!

 

                                                                                                                     سحر

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:19  توسط سحر |