| آمدم... | ||
|
آمدم تا با دلت نجوا کنم بغض های هر شبم را وا کنم آمدم در کنج این ویران سرا عشق را با نام تو پیدا کنم آمدم با یک بغل درد از فراق ساده بودم تا تو را معنا کنم آمدم اما نه با دل یا نگاه گفتم اینجا عشق را دریا کنم آمدم گرچه پر و بالی نبود ساختم بالی که پروازی کنم آمدم دیدم تو خسته تر ز من گفتم آخر روی تو زیبا کنم آمدم گرچه نبودم من ز خود سوختم تا درد خود درمان کنم آمدم گفتم که اینجا زندگی ست دست سردی نیست پروایی کنم سحر |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 8:29 توسط سحر |
|
||
