| کاش همه سردی ها با لباسهای گرم مادرم حل میشد!! | ||
|
صدایی رسید از دور دست که شب می رسد... و مردمانی که کوله بار را به دوش گرفته اند. هنوز باران نباریده است...ولی چترها را بر افراشته اند و هنوز زمزمه های رفتن را نشنیده اند، خیال سفر کرده اند!!! مردمان چه زود می میرند! مردمان چه دیر می خندند! مردمان چه سخت می گریند! مردمان چه دیر می فهمند! باران می بارد و خیس می شویم نه از شبنم، از دلهره،از بودن،از فهمیدن... کاش در بارانی شدن محو شیشه های بخار گرفته نشویم.
سحر |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 12:22 توسط سحر |
|
||
