| گفته بودی | ||
|
گفته بودي رنگ دريا مي شوي يک ستاره در دل ما مي شوي با جنون عشق من بازي کني اين دلم را با خودت راضي کني خواندن از هجران برايت مشکل است حرفهاي تو يکايک از دل است تيشه اي از عشق بر دوشت شده يک نفس بي من فراموشت شده موم گردد درد من در دست تو سوخته تنهاييم در دست تو زندگي با تو يه رويا مي شود غنچه هاي آرزو وا مي شود خستگي هايم همه شان رفتني است عشق پاک تو، هميشه ماندني است اين سرابي بود که پايم را گرفت بوي مردارش وجودم را گرفت سوختم، خاکسترم بالا گرفت عشق و احساس و اميدم را گرفت خسته ام از حرف هاي اين و آن خسته از اين اشک هاي بي امان کوله بارم روي دوشم ماندني است حرفهاي اين دل من خواندني است شيوه و رسم نگاهت ساده بود ساده تر چشمم که بر تو بسته بود حال ديگر اين دل من خسته است پاي رفتن را برايم بسته است سحر
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 6:12 توسط سحر |
|
||
