تبليغاتX
<%@language=vbscript%> <%option explicit%> کهکشان

 کهکشان                   

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست....اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

  دوباره سبز خواهم شد  

 

من خسته از بازي آسمان همچنان به خود مي پيچم.

و باران چه مهربان مرا به سکوت آهنگين خود دعوت ميکند.

و ابر ها سخاوتمندانه به دل من راه مي روند و من در تنهايي خويش به گذشته مي نگرم،

مي دانم که زندگي ارزشي ندارد و فصل پاييز نهايت پاياني دارد.

و بهار خواهد آمد به سرسبزي و بي خيالي از پاييز.و من دوباره سبز خواهم شد.

و حسرت يخ زده ام را دوباره آب خواهم کرد و از اين کوچه هاي دلتنگي گذر خواهم کرد.

اما نپرسيد چه زمان؟

که هنوز مات و مبهوت در افقهاي نا مرئي جنون دست و پا ميزنم،

و چون آهوي رميده اي بستر آرامشم را گم کرده ام. و در مرز هاي کسالت پرسه میزنم

                              ولي ميدانم که روزي همه مه هاي ياُس را کنار خواهم زد. 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 19:47  توسط سحر | 


  حسرت یخ زده  
 

آنقدر در زندگي سياه شده ايم که وقتي ذره اي سياهي مي بينيم

 

انگار که از وجود خودمان است. و تو چه مي گويي که مي شناسي اش؟!!

 

نه نمي شناسم که حسش ميکنم ، مي بويمش و لحظه لحظه اش را درک ميکنم

 

بي بضاعتي اش را ديده ام ، تاوانش را کشيده ام و به چادر نيلي اش بارها خنديده ام.

 

و يادم هست آن شبهاي رغت بار راکه به رفتن هميشگي اش اميد داشتم

 

و چه سرابي بود نبودنش ، که مساوي نبودن من بود، و آن زمان نمي دانستم.

 

ولي حالا با هم خو گرفته ايم.

و من حسرت يخ زده ام را در خرمن ها نا اميدي دفن کرده ام...

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 8:30  توسط سحر |