|
کاش مي شد گريخت...از همه بايد ها و نبايد ها.. از همه چيز هايي که پايبندمان کرده،کاش مي شد حتي از عشق هم گريخت از اين زندان تن،از اين دنيا،از اين مردم اما افسوس که ما محکوم به زندگي کردنيم،ما مجرم به عاشق شدنيم و بايد تاوان محبتهايمان را پس بدهيم ولي گاهي چنان از پا مي افتيم که ديگر رمقي براي حتي نفس کشيدن هم نيست و گاهي انقدر خواسته و نا خواسته ازار مي بينيم که ديگر حسي براي گذشت نيست و زماني به خود مي آييم که مي بينيم چنان دست سرنوشت ما را به بازي گرفته است که دلقکي شده ايم و همه به ما مي خندند به عشقمان به صداقتمان به محبتمان و آن زمان به خود نهيب مي زنيم که هان فلاني مگر نمي داني دوره اين حرفها گذشته است؟؟!!
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 7:27 توسط سحر |
|
||
| میدونم | ||
|
ميدونم ميگي که آسمون ما ديگه ستاره نداره گلهاي شمدوني مون نور محبت نداره ميدونم با يه بهونه منو تنها ميذاري کنج اين کوچه غربت، سحر رو جا مي زاري ميدونم که اين دل تو يه دل موندني نيست حرف عاشق موندن تو واسه من خوندني نيست ميدونم پشت نقابت که چه حرفايي داري به جا برداشتن غمهام، چي رو قلبم ميگذاری ميدونم لحظه رفتنت يه مرگه تو صدام ولي من.................................. سحر
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 8:58 توسط سحر |
|
||
