| سکوت | ||
|
شبي تا بينهايت در سکوتم به فکر روشنايي يا غروبم درون سينه ام آهي جگر سوز ولي در ظاهرم آرام ترينم تمام التهاب . دلواپسي ها به ناگه کرد منزل در وجودم به خود خنديدم ازآشفتگي ها ولي مي خورد کم کم آرزويم وجودم گرم بود از عشق و مستي ولي حالا چه سرد و بي فروغم.
سحر
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 18:42 توسط سحر |
|
||
| سلام | ||
|
با سلام به همه دوستان خوب خودم ... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 22:5 توسط سحر |
|
||

